
به نام خدایی که بی نیاز از من است و مرا به سوی خویش می خواند حال آنکه
من محتاج اویم وهرگز صدایش نمی کنم ...
به نام خدایی که نخوانده اجابتم می کند ، حال آنکه او بارهامرا خوانده و دعوتش
را بی پاسخ گذاشته ام ...
به نام خدایی که با من آنچنان از سر عشق است که گویا جز من بنده ای ندارد ،
حال آنکه من با او آنچنان از سر قهرم که گویا هزاران خدا جز او می شناسم ...
به نام خدایی که مرابا تمام حقارتم بزرگ میدارد حال آنکه من لجوجانه چشمهایم
را بر عظمتش بسته ام و چیزی نمی بینم ...
به نام خدایی که در همه وقت یار من است ، حال آنکه من تا گره کارم گشوده
میشود دیگر فراموشش می کنم ...
چقدر خوب که اینهمه صبوری ...
چقدر خوب که من تو را دارم ...
چقدر خوب که اینهمه دوستم داری ...
چقدر خوب که از من ناامید نمی شوی ...
چقدر خوب که همیشه نگران منی ...
چقدر خوب که من همیشه تویی را دارم که منتظرم هست ...
و چقدر بد که من همیشه عادت کرده ام خوبها را بیشتر برنجانم ..
من ندانم كه كي ام....!
من فقط مي دانم..
كه تويي شاه بيت غزل زندگي ام.
|